عشقه من

...

من تمام فریادها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که



در این وادی،عشق و صداقت مدت هاست که پر کشیده اند



اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرت ها را به تاریک خانه دل سپردم



و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم



و تو



چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی



تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خودخواهیت فروختی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/07ساعت 18:47  توسط نگار  | 

می بوسم و میگذارم کنار


تمام چیزهایی را که ندارم...


دست هایت را


عاشقی ات را


همه را.....

عادت احمقانه ای ست


چسبیدن به چیز هایی که


ندارمشان...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 11:59  توسط نگار  | 

...

وقتی قدم به کاشانه قلبم نهادی، ويرانه اين قلب شکسته را اميدی تازه بخشيدی.

 وقتی طنين صدايت کاشانه قلبم را پر کرد، روزگار خاکستری و شب های تاريک و

خموش زندگی و لحظه های تلخ عمرم را از ياد بردم.


وقتی چشمانت را که به وسعت دريا بود و به پاکی و زلالی آب بود به من دوختی

و لبهای زيبايت برايم سخن گفت ، زندگی ام رنگ تازه ای به خود گرفت

و تازه توانستم اميد را به گونه ای شاعرانه معنا کنم ...

آری ای پرنده کوچک قلبم، در کنار تو بودن و در رويای تو بودن برای من زيباست.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/12/21ساعت 11:56  توسط نگار  | 

 

تومیروی ومن فقط نگاهت میکنم

تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم

بی تویک عمرفرصت برای گریستن دارم

امابرای تماشای توهمین یک لحظه

باقی است...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/29ساعت 15:56  توسط نگار  | 

...

 

یک لحضه با تو بودن تشویش غصه ی سال ها فراق است...

                       یک لحضه شناختن تو زجر سال ها فراموش کردنت است...

                        دردناک تراز سکوت همین حرف هایی است که برای نگفتن دارم...

                        وسختر تلاشی برای به دست اوردنت....

                                                                          

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/10/29ساعت 15:53  توسط نگار  | 

بخدا سختتتتتههههههههه

خیلی سخته که بغض داشته باشی ، اما نخوای کسی بفهمه …

خیلی سخته که عزیزترین کست ازت بخواد فراموشش کنی …

خیلی سخته که سالگرد آشنایی با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگیری …

خیلی سخته که روز تولدت ، همه بهت تبریک بگن ، جز اونی که فکر می کنی به خاطرش زنده ای …

خیلی سخته که غرورت رو به خاطر یه نفر بشکنی ، بعد بفهمی دوست نداره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/28ساعت 17:1  توسط نگار  | 

دکتر علی شريعتی انسان‌ها را به چهار دسته تقسيم کرده است:

١ـ آناني که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فيزيک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم مي‌شوند. بنابراين اينان تنها هويت جسمی دارند.

 

٢ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هم نيستند.

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هويت‌شان را به ازای چيزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصيت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آيند. مرده و زنده‌‌شان يکی است.

 

٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نيستند هم هستند.

آدم‌های معتبر و با شخصيت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثيرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داريم و برايشان ارزش و احترام قائليم.

 

٤ـ آنانی که وقتی هستند، نيستند و وقتی که نيستند هستند.

شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها.

در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم. اما وقتی که از پيش ما مي‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک مي‌کنيم، باز مي‌شناسيم، می فهميم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم. هزار حرف داريم برايشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گيريم قفل بر زبانمان مي‌زنند. اختيار از ما سلب مي‌شود. سکوت می‌کنيم و غرقه در حضور آنان مست می‌شويم و درست در زماني که می‌روند يادمان می‌آيد که چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اين‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 18:5  توسط نگار  | 

...

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز

گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و

 عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با

 خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند

 خواند

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت

 داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های

 قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ

می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن

 به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون

 این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر،

 ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 18:3  توسط نگار  | 

روزگار

من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم

سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 18:2  توسط نگار  | 

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام
دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم

آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام
بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام
از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام
تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

لبریزم
ار حرفهایی که فقط گفته می شوند تا شاید باری از دل بردارند.حرفهایی که دیگران رو دل تنگ می کنه و دلم رو خالی
دلگیرم
از خودم و دلگیر از تو از یک نواختی این به ظاهر زندگی از روزهای نویی که اومدن و اومدنشون هیچ انگیزه ای برای زیستن برایم عیدی نیاورد

بگزار تهی شوم از این همه دلگیری از اسمان ابری بهاری با من بگو یا از رفتن زمستان بگو ار ستاره ها از ماه فرقی نمی کنه فقط با من حرف بزن
دلنوشته هام بهانه ای بیش نبود....فقط باورم کن که دلتنگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/09/17ساعت 17:58  توسط نگار  | 

عشققققق

عشق خوب است اگر تو ارزشش را فهمیده باشی


عشق قشنگ است اگر تو آن را لمس کرده باشی


عشق ترانه است اگر توآنرا شنیده باشی


عشق شیرین است اگر تو آن چشیده باشی


عشق ماندنی است اگر تو به معنایش پی برده باشی


عشق گل است اگر تو آن گل را داشته باشی


عشق شمع است اگر تو پروانه شده ودور آن گشته باشی


عشق دیدنی است اگر تو آن را دیده باشی


عشق آسمانی است اگر تو ستاره اش باشی


عشق رود است اگر تو آب آن رود باشی


+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 17:0  توسط نگار  | 

دوست دارم من

 

دوستت دارم چون

تنهاترین ستاره زندگی من هستی

دوستت دارم چون

تنها ترین مصرع شعر من هستی

دوستت دارم چون

تنها ترین فکر تنهایی من هستی

دوستت دارم چون

زیبا ترین لحظات زندگی من هستی

دوستت دارم چون

زیبا ترین رویای خواب منی

دوستت دارم چون

زیبا ترین خاطرات من هستی

دوستت دارم چون

به یک نگاه عشق من هستی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:59  توسط نگار  | 

 

کاشکی بودی و می ديدی که بهونت و ميگيره

 

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

 

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

 

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

 

می دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

 

کاشکی بودی و سرت رو باز می ذاشتی روی شونم

 

باز می ذاشتی و می گفتم تويی اون همه بهونم

 

به خدا فرض محال که يه دم بی تو بمونم

 

تو شدی همه وجودم تويی رنگ آسمونم

 

عمريه در طلب تو سوختم و مثل کويرم

 

ياس من تنهام نزاری به خدا بی تو ميميرم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:58  توسط نگار  | 

به چشمانت که به رنگ آب دریاست

 

به آن نازی که در چشم تو پیداست

 

به لبخندت که چون لبخند گلهاست

 

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

 

به گلهای بهار عشقو هستی

 

به آن عهدی که بستی و شکستی

 

قسم ای عزیزم تا زنده هستم

 

تورا تا بی نهایت دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:57  توسط نگار  | 

به چشمانت که به رنگ آب دریاست

 

به آن نازی که در چشم تو پیداست

 

به لبخندت که چون لبخند گلهاست

 

به رخسارت که چون مهتاب زیباست

 

به گلهای بهار عشقو هستی

 

به آن عهدی که بستی و شکستی

 

قسم ای عزیزم تا زنده هستم

 

تورا تا بی نهایت دوست دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/09/13ساعت 16:56  توسط نگار  | 

پدر نمونه...!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/08ساعت 17:51  توسط نگار  | 

یه مطلب باحال...

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می‌کنید با همسرتان بر خورد میکردید
 اکنون خوشبخترین فردِ دنیا بودید
 
اگر هر روز شارژش میکردید
باهاش در روز از همه بیشتر صحبت میکردید
پایِ صحبت‌هایش می نشستید
... پیغام‌هایش را دریافت میکردید
پول خرجش میکردید
براش زیور آلاتِ تزئینی میخرید
دورش یک محافظ محکم میکشیدید
در نبودش احساسِ کمبود میکردید
حاضر نبودید کسی‌ نزدیکش شود حتی
مطالبِ خصوصیتان را به حافظه اش میسپردید
همیشه و همه‌جا همراهتان بود حتی در اوج تنهایی‌
و اگر همیشه... همراهِ اولتان بود
با داشتن یک همسر خوب و مهربان هیچکس تنها نیست
 
 
الان هم که گوشی ها تاچی شده، اگر همونقدر که گوشی رو تاچ میکنید همسرتون رو نوازش بکنید کلی خوشبخت می شوید 
جوابیه
 
 
بسیار زیبا بود ولی یادآوری میکنیم که
 
 
گوشی سر خود حرف نمیزنه
 
گوشی با یک دکمه خفه میشه
 
گوشی نمیگه چی بخر چی نخر
 
گوشی نمیگه چرا دیر اومدی
 
گوشی میتونه روی سایلنت باشه
 
اصلا گوشی میتونه خاموش باشه
 
گوشی نمیگه شب زود بیا بریم خونه
 
 مامانم
 
گوشیو اگه جا بزاری نمیگه چرا منو
 
نبردی
 
گوشی نمیگه بچه میخوام
 
گوشی با دوستاش بیرون نمیره
 
گوشی حداقل شبا زنگ نمی خوره
 
 
راستی از همه اینا مهمتر
 
 
بیشتر مردم سالی یه بار
 
 
 
 گوشی عوض می کنن
 
 
 
 
 
 
 به افتخارش
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/09/08ساعت 17:49  توسط نگار  | 

دوستت دارم

دوست دارم بر شبم مهمان شوی

بر کویر تشنه چون  باران  شوی

دوست دارم تا شب و روزم شوی

نغمه ی این ساز پر سوزم شوی

دوست دارم خانه ای سازم ز نور

نام  تو بر سردرش  زیبا   ز دور

دوست دارم چهره ات خندان کنم

گریه های خویش را پنهان کنم

دوست دارم بال پروازم شوی

لحظه ی پایان و آغازم شوی

دوست دارم ناله ی دل سر دهم

یا به روی شانه هایت سر نهم

دوست دارم لحظه را ویران کنم

غم ، میان  سینه ام  زندان کنم

دوست دارم تا ابد یادت کنم

با صدایی خسته فریادت کنم

دوست دارم با تو باشم هر زمان

گر تو باشی،من نبارم بی امان


+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:57  توسط نگار  | 

برای ...

کاش اینجا بودی و می توانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند را درنگاهت زمزمه کنم.  نه!... اگر بودی می دانم باز هم تنها سکوت می کردم.  بعضی چیز ها را نمی توان بر زبان راند... 

 مثلا پچ پچ گل های باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو...

 بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش می کنند.  شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن غروری را هم به مرداب فراموشی بسپارند.

 نمی دانم...

 شاید هم من  جسارت نداشته باشم که در نگاهت خیره شوم و بگویم آنچه را نباید بگویم...

 همان نبایدی که می دانم اگر تو بدانی لحظه ای از نازنینت جدا نخواهی شد...

 و این می شود سر آغاز فردای نیامدهء جدائی...

 تو بهتر می دانی منظورم از جدائی چیست.  بارها من و تو از جدائی سخن گفته ایم و هر بار نیز اشک ریخته ایم در تاریکی و سکوت...

 اما... باشد هیچ نمی گویم... سکوت می کنم... خوب من!

دیشب پا به پای آسمان گریستم. می دانم... در این شهر پر از خاکستر از باران خبری نبود اما آسمان دل نازنینت بارانی بود...

 آسمان دل من، به هوای دل شکستهء شقایق می گریست ..

 و چشم بیمار من، به هوای روح پاک مریم گونهء تو...

 می خواستم آنقدر اشک بریزم که با قطرات آن بتوانم غم دوری از تو را حل کنم.

 اما غم دوری از تو آنقدر عظیم بود که حتی با بارش آسمان هم حل نمی شد چه رسد به  اینکه...

می دانم شاید قسمت این بوده که تو آنجا باشی و من اینجا...

 شاید قسمت این بوده که، دل من هم همان جا، پیش تو جا بماند...

 من نمی دانم چرا دلیل ناکامی در هر آرزو را، به حساب قسمت می گذاریم!

 وقتی تو خود می خواهی آنجا باشی و من خود نمی توانم از اینجا دل بکنم،

  این وسط قسمت چه سهمی دارد؟!

 زمانی که از ابتدای آفرینش، سرنوشت من و تو با جدائی نوشته شده است،

 دیگر تقدیر چه گناهی دارد. شاید سهم قسمت این است که، قبل از اینکه من و تو را عاشق هم کند، عاشق فرارکرد...

 عاشق فرار از دلهای عاشقمان...می دانم باز هم می گویی قسمت را فراموش کن.  جدائی را از یاد ببر ...

 اما می دانم زمانی که به جدائی می اندیشی، باز هم نگاهت از اشک تارمی شود.  اما... بهترین من! نازنینت همه را می داند همه را...

 تنها نمی داند که چرا سهم ما از سرنوشت دوری شده است...

 تنها نمی دانم که اگر قرار بر این بود که تو با نازنینت نمانی پس چرا آمدی...

 چرا میهمان دلش شدی و بعدصاحبخانه و بعد دل نازنینت را در کوله بارت گذاردی و با خود بردی؟...

 بارها به این اندیشیدم که ای کاش، هیچگاه دل به تو نداده بودم؛ اما بعد پشیمان شدم. آخر اگر دل به تو نداده بودم که تا حالا بارها جان داده بودم. لبخند بزن...نازنینت دل داده است تا جان نبازد...

 میدانم که باز هم در خیالت به این می اندیشی که چگونه باور کنی دختری را که دلش را به تو بخشیده است...

می دانم باز هم به نتیجه همیشگی می رسی! مهم نیست. مهم این است که دل من آنجاست... می دانم رسم امانت داری را به جا می آوری...

 باورت می شود که نازنینت به تو بیشتر از خودش ایمان دارد؟... می دانم باور می کنی...

 بروی نوشته هایم عطر یاس پاشیده ام تا شاید، باز تو را به یاد من بیندازد...

 اگر دوست نداری بگو تا بعد از این عطر هر گلی را که تو دوست داری برویشان بپاشم...

 سلام من را به تمام نگاههای دور و برت برسان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:56  توسط نگار  | 

دلتنگی

کاش می شد دلتنگی ها را به تصویر کشید...

کاش می شد اشک ها و فریاد ها را در قالب رنگ ها و خطوط و اشکال مختلف روی صفحه ای سفید و خالی از هیچ رسم کرد...

آن گاه شاید فریادمان در رنگارنگ صفحه ای سرشار از سکوت محو می شد...

باید دلتنگی ها را لغت به لغت حفظ کنم..باید اشک ها را جایگزین فریاد کنم..باید دلتنگی ها و اشکهایم را با باران بیامیزم...

اما کجاست باران؟چرا نمی توانم باران را فرا بخوانم؟چرا بر شیشه ی پنجره ی لحظات تنهایی ام نمی کوبد تا سکوتم را برای لحظه ای بشکند؟؟؟

وحالا اینجا٬در میان تردیدی از جنس سکوت ٬شاید دست نوازشگری میجویم تا اشک هایم را پاک کند و برایم از امید بگوید...امیدی برای زندگی یا شاید...«مرگ»!!!

کاش خدا آغوشش را برای اشکهایم می گشود...کاش اشکهایم آنقدر بی صدا نبود...

آه٬باران...

چرا نمی توانم در توغرق شوم؟چرا نمی توانم دلتنگی هایم را با اشکهایم به باد بسپارم

چرا دست نوازشگر خدا را بر قلب همیشه خسته ام احساس نمیکنم؟

خسته ام...

خسته از تمام لحظاتی که با دلتنگی گذشت٬بدون هیچ تلاشی برای زندگی....

کاش زندگی ام آنقدر بیهوده نبود...کاش زندگی ام مال خودم بود...

زندگی چیست؟؟تلاشی بیهوده برای پی بردن به تمام چیز هایی که پس از مرگ خواهی فهمید...

وآنان که صبر کردند برنده اند؟؟

بگذار تمام دنیای روی سرم خراب شود...

بگذار حتی زندگی پس از مرگ هم مال برنده ها باشد..

کاش می شد شهرم را برای همیشه ترک کنم...کاش می شد تمام نگاه های آشنا را برای همیشه فراموش کنم..کاش جایی بودم که تمام آشناها برایم غریب بودند..و تمام نگاه ها نا آشنا..

خدایا!سهم من از زندگی چیست؟اتاقی که فضای آن را موسیقی غریبی پر می کند٬که سکوت در آن جاری؟

پس وسعت بیابان هایت برای چیست؟

کاش حتی گوشه ای از آن بیابان های وسیع و خالی از هیچ کس و هیچ چیز مال من بود...

نه...

دنیا آنقدر ها هم سخاوتمند نیست...

کاش تمام دنیا در یک لحظه متوقف می شد٬و من نیز.....

...............

..........

......

....

...

..

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:56  توسط نگار  | 

کاش باران بگیرد...

کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند

 و من همه ی دلتنگیهایم را رویش "هـــا" کنم و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم

و خلاص...!!!

خــــــــدایا...خسته ام...به وسعتِ لمس نکردن نگاه امید بخشت خسته ام...

دیگر دلم جای ترک خوردن ندارد...نباشی ازهم میپاشد...میپوسد...میمیرد

توهستــــــــــی...میبینی.....میشنوی......

راستی دلِ شکسته ام را چند میخری؟؟؟

به چند قطره باران دلم را واگذار میکنم...با سند منگوله دار...!!!

معامله ی خوبی نیست؟؟؟...

چند قطره از باران رحمت بی انتهای تو در ازای یک دل شکسته ی به درد نخور

این برای من که از زمین و زمان بریده ام عالیــــــــست

خــــــدایا...تورا به پاکی عهدی که بانگاه تو بستم...

دلم را دریاب.....دریاب که نبُرَد از زندگی...!!!

کاش باران بگیرد...

کاش باران بگیرد و تمام دلواپسیهایم را با خودش ببرد

کاش باران بگیرد...

کاشـــ.........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:55  توسط نگار  | 

باران عشق...

 
باران که می‌بارد، میل در آغوش کشیدنت و بوسیدنت افزون می‌شود و شعله‌های سرکش این میل جانم را می‌سوزاند. زیر باران می‌روم و خیره به آسمان آرزو می‌کنم: ای کاش کنارم بودی عشقه من

زیر این باران دوشادوش هم و دست در دست هم... عاشقتر از همیشه، شیداتر و دیوانه‌تر... فارغ از همه بایدها و نبایدهای عالم، فارغ از حس پشیمانی و پریشانی... شاید مست مست، شاید مدهوش و مخمور، شاید...

آری رها... رها از همه بندهای این جسم و این عالم، رها از همه خط قرمزها و تابلوهای ممنوع... رها از هر چه قانون و قاعده و محدوده... تو نیز عاشق‌تر و شیداتر... تو نیز مخمور و مست... اندکی عاشقانه‌تر زیر این باران بمان ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:55  توسط نگار  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

کدوم رو دوست داری برات بفرستم !؟
قل(ب)م !؟
ر(و)حم !؟
ج(س)مم !؟
یا حروف توی پرانتز !!؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/09/07ساعت 20:54  توسط نگار  | 

وداع

مي روم خسته و افسرده و زار

سوي منزلگه ويرانه خويش

بخدا مي برم از شهر شما

دل شوريده و ديوانه خويش

 

مي برم، تا كه در آن نقطه دور

شستشويش دهم از رنگ گناه

شستشويش دهم از لكه عشق

زينهمه خواهش بيجا و تباه

 

مي برم تا ز تو دورش سازم

ز تو، اي جلوه اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

 

ناله مي لرزد، مي رقصد اشك

آه، بگذار كه بگريزم من

از تو، اي چشمه جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

 

بخدا غنچه شادي بودم

دست عشق آمد و از شاخم چيد

شعله آه شدم، صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

 

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم، خنده بلب، خونين دل

مي روم، از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت 16:17  توسط نگار  | 

نیایش برای عشق

پروردگارا به من بیاموزکه دوست بدارم کسانی که دوستم ندارند.عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.بگویم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند.به من بیاموز تا لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختن.محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/07/26ساعت 16:5  توسط نگار  | 

كاش كه معشوق زعاشق طلب جان مي كرد


تا كه هر بي سر و پائي نشود يار كسي

 

سیمای تو را ماه ندارد . . . که ندارد



 
ژرفای تو را چاه ندارد . . . که ندارد


 

در حسرت دیدار تو ای برگ شقایق

 


 

دل، طاقت یک آه ندارد . . . که ندارد


 

من گوشه ی چشمت به دو عالم نفروشم

 


این نازِ  ِ نگه، شاه ندارد . . .  که ندارد



 
معشوقه ی من پاک تر از قطره ی باران


 

و اللهِ که بدخواه ندارد . . .  که ندارد


 

عمری است که سرگشته ی صحرای کویرم


 
این جاده به تو راه ندارد . . . که ندارد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 11:24  توسط نگار  | 

معجزه ی عشق...

                                                               

سالها پیش , در کشور آلمان , زن و شوهری زندگی می کردند.

 

آنها هیچ گاه صاحب فرزندی نمی شدند.یک روز که برای تفریح به اتفاق هم از شهر

 

 خارج شده و به جنگل رفته بودند , ببر کوچکی در جنگل , نظر آنها را به خود جلب کرد.

 

مرد معتقد بود : نباید به آن بچه ببر نزدیک شد.به نظر او ببرمادر جایی در همان حوالی

 

فرزندش را زیر نظر داشت.پس اگر احساس خطر می کرد به هر دوی آنها

 

 حمله می کرد و صدمه می زد.اما زن انگار هیچ یک از جملات همسرش را نمی شنید ,

 

 خیلی سریع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زیر پالتوی خود به آغوش کشید ,

 

 دست همسرش را گرفت و گفت :عجله کن!ما باید همین الآن سوار اتوموبیلمان شویم

 

 و از اینجا برویم.آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به این ترتیب ببر کوچک ,

 

 عضوی از ا عضای این خانواده ی کوچک شد و آن دو با یک دنیا عشق و علاقه

 

 به ببر رسیدگی می کردند. سالها از پی هم گذشت و ببر کوچک در سایه ی مراقبت

 

 و محبت های آن زن و شوهر حالا تبدیل به ببر بالغی شده بود که با آن خانواده

 

 بسیار مانوس بود.در گذر ایام , مرد درگذشت و …

 

مدت زمان کوتاهی پس از این اتفاق , دعوتنامه ی کاری برای یک ماموریت شش ماهه

 

 در مجارستان به دست آن خانم رسید.زن , با همه دلبستگی بی اندازه ای که

 

 به ببری داشت که مانند فرزند خود با او مانوس شده بود , ناچار شده بود شش ماه

 

 کشور را ترک کند و از دلبستگی اش دور شود.پس تصمیم گرفت :

 

 ببر را برای این مدت به باغ وحش بسپارد.در این مورد با مسوولان باغ وحش صحبت کرد

 

 و با تقبل کل هزینه های شش ماهه , ببر را با یک دنیا دلتنگی به باغ وحش سپرد

 

 و کارتی از مسوولان باغ وحش دریافت کرد تا هر زمان که مایل بود ,

 

 بدون ممانعت و بدون اخذ بلیت به دیدار ببرش بیاید.دوری از ببر, برایش بسیار دشوار

 

 بود.روزهای آخر قبل از مسافرت , مرتب به دیدار ببرش می رفت و

 

ساعت ها کنارش می ماند و از دلتنگی اش با ببر حرف می زد.سر انجام

 

 زمان سفر فرا رسید و زن با یک دنیا غم دوری , با ببرش وداع کرد.

 

بعد از شش ماه که ماموریت به پایان رسید , وقتی زن , بی تاب و بی قرار

 

 به سرعت خودش را به باغ وحش رساند , در حالی که از شوق دیدن ببرش فریاد می زد :

 

 عزیزم , عشق من , من بر گشتم , این شش ماه دلم برایت یک ذره شده بود ,

 

 چقدر دوریت سخت بود , اما حالا من برگشتم , و در حین ابراز این جملات مهر آمیز ,

 

به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز کرد و ببر را با یک دنیا عشق و محبت

 

و احساس در آغوش کشید.ناگهان , صدای فریادهای نگهبان قفس ,

 

 فضا را پر کرد:نه , بیا بیرون , بیا بیرون : این ببر تو نیست.ببر تو بعد از اینکه اینجا رو ترک

 

 کردی , بعد از شش روز از غصه دق کرد و مرد.این یک ببر وحشی گرسنه است

 

.اما دیگر برای هر تذکری دیر شده بود. ببر وحشی با همه عظمت و خوی درندگی ,

 

 میان آغوش پر محبت زن , مثل یک بچه گربه , رام و آرام بود.اگرچه ,

 

ببر مفهوم کلمات مهر آمیزی را که زن به زبان آلمانی ادا کرده بود , نمی فهمید ,

 

 اما محبت و عشق چیزی نبود که برای درکش نیاز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصی

 

باشد.چرا که عشق آنقدر عمیق است که در مرز کلمات محدود نشود و احساس آنقدر

 

 متعالی است که از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

 

برای هدیه کردن محبت , یک دل ساده و صمیمی کافی است , تا ازدریچه ی یک نگاه

 

پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هدیه کند.محبت آنقدر نافذ است که تمام فصل سرمای یاس

 

 و نا امیدی را در چشم بر هم زدنی بهار کند.عشق یکی از زیباترین معجزه های

 

 خلقت است که هر جا رد پا و اثری از آن به جا مانده تفاوتی درخشان و ستودنی ,

 

 چشم گیر است.محبت همان جادوی بی نظیری است که روح تشنه و سر گردان

 

 بشر را سیراب می کند و لذتی در عشق ورزیدن هست که در طلب آن نیست.

 

بیا بی قید و شرط عشق ببخشیم تا از انعکاسش , کل زندگیمان نور باران و

 

 لحظه لحظه ی عمر , شیرین و ارزشمند گردد.در کورترین گره ها , تاریک ترین نقطه ها ,

 

 مسدود ترین راه ها , عشق بی نظیر ترین معجزه ی راه گشاست

 

.مهم نیست دشوارترین مساله ی پیش روی تو چیست , ماجرای فوق را به

 

 خاطر بسپار و بدان سر سخت ترین قفل ها با کلید عشق و محبت گشودنی است

 

.پس : معجزه ی عشق را امتحان کن !                                                                                     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 11:22  توسط نگار  | 

قلب شیشه ای

در اين دور و زمانه دل هر کس دل نيست 

 

 کاسه ي سفالي محبت ها از گل نيست

 

نمي دانستم جنس دل ها تمام از سنگ است 

 

 واسه قلب شيشه اي جايي در اين منزل نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 11:16  توسط نگار  | 

میمیرم...

بی تو تنگ غروب میمیرم

                    سربه ساحل مکوب!میمیرم

خارج از شعاع چشمانت

                توی قطب جنوب میمیرم

بی جسد.بی کفن وخاکستر

                 خارج از چارچوب میمیرم

بعد درهم شکستن تردید

                 مطمئن القلئب میمیرم

درحوالی ماه فروردین

               حین یک رفت و روب میمیرم

بد اگرهر چه زندگی کردم

              مطمئنم که خوب میمیرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 11:9  توسط نگار  | 

دق مي کنم ، تحمل ندارم
ديگه خسته شدم ، دارم کم ميارم

 
دلم تنگ شده و ديگه نا ندارم
همش فکر توام ، همش بي قرارم
 
ديگه اشکي برام نمونده که بخوام
برات گريه کنم ، فداي تو چشام
 
دلم داره واسه تو پرپر مي زنه
تو رفتي و هنوز خيالت با منه
 
 
بدون تو کجا برم ، کنار کي بشينم
تو چشماي کي خيره شم ، خودم رو توش ببينم
 
 
تو که نيستي به کي بگم چشاشو روم نبنده
به کي بگم يکم نازم کنه که بهم نخنده
 
 
بدونه تو با کي حرف بزنم ، دردت به جونم
تو اين دنيا به عشق کي ، به شوق کي بمونم
 
 
به جونه چشمات از تموم اين زندگي سيرم
تو که نيستي همش آرزو مي کنم بميرم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 10:54  توسط نگار  | 

مطالب قدیمی‌تر